دنــیای تـنـهـای مـن
ببینید و دل مبندید چشم بیندازید و دل مبازید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت.
چرا ديگر نميتابد، شادبودن هنر است شادبودن هنر است، بشکفد بارِدگر لالهء رنگين مُراد، غنچهء سرخِ فروبستهء دل باز شود، من نگويم که بهاری که گذشت آيد باز، روزگارِ که به سر آمده آغاز شود، روزگارِ دگری است، و بهارانِ دگر، شادبودن هنر است، شادکردن هنرِ والاتر ! ليک هرگز، نپسنديم به خويش، که چون يک شکلک بيجان شب و روز، بيخبر از همه خندان باشيم، بيغمی عيبِ بزرگيست، که دور از ما باد ! کاشکی آيينه يی بود، درونبين که در او، خويش را ميديديم، آنچه پنهان بود، آيينه ها ميديديم، ميشديم آگه از آن، نيرویِ پاکيزه نهاد، که به ما، زيستن آموزد و جاويدشدن، پيکِ پيروزی و اميد شدن، شادبودن هنر است، گر به شادیِ تو دلهای دگر باشد شاد، زنده گی صحنهء يکتای هنرمندیِ ماست، هرکسی نغمهء خود خواند و از صحنه رود، صحنه پيوسته به جاست، خُرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد. (ژاله اصفهانی ) سخن از ماندن نيست، همه بايد برويم تا افقهاي وسيع، شب مهر ماه به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيهها ميگذرد... و نسيم خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا ميروبد. بايد امشب بروم... من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم ؛ حرفي از جنس زمان نشنيدم... هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود. كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد. هيچ كس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت... من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد؛ وقتي از پنجره ميبينم حوري - دختر بالغ همسايه - پاي كمياب ترين نارون روي زمين... فقه ميخواند. بايد امشب بروم... بايد امشب چمداني را كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد... بردارم ؛ و به سمتي بروم كه درختان حماسي پيداست ؛ " رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا ميخوند " بايد امشب بروم.... بايد امشب بروم.... كلاس درس يادش خوش ، اگر چه يافته پايان كتاب زندگي ياران ، هميشه پيشمان باز است… وداع هر چند ديگر است به معنايي خود آغاز است مثال جوجه اي چون مي پرد از شاخه اول بار و يا چون ماهي كوچك كه از خواب يكي بركه ، پي دريا شود بيدار… همين ديروز بود انگار… ميان وسعت خاكي ، به روي شاخهء سروي فلك بنشاندمان تا شيوهء پرواز آموزيم ز سرو آموختيم آزاد بودن را ز لاله جان فشاندن را وپرپر شد شقايق گل شهيد عشق كه گويد زندگي بي عشق بي معناست… و چون امروز شد آغاز رسيد از دور آوازي : " پرنده يكه پر بگشا ، كنون پرواز مي داني بپر از شاخهء اين باغ ، جز اين بر شاخه مي ماني . " كنون كز من به جا مشت پري در آشيان مانده... و آهي زير سقف آسمان مانده؛ بيا : آتش بزن اين بال و پر ها را ؛ رها كن اين دل غمگين تنها را... ولي ديگر مگو با من كه اصلا معني عشق و محبت را نميدانم ! كه در چشمان تو رنگ محبت را نميخوانم. تو را راندم... تو را راندم... ولي آن لحظه گويي آسمان ميمرد ، جهان تاريك ميشد... كهكشان ميمرد. تو را راندم... تو را راندم... كه در جام دگر ريزي شراب آرزوها را ؛ به زلف ديگر آويزي آن گلهاي صحرا را ! مگو ديگر.... مگو با من..... مگو از هستي و مستي... كه من تك لاله صحراي انبوهم كه گلهاي نگاه و خنده هايم رنگ غم دارند. ببر از خاطر آشفته نامم را.. بزن بر سنگ جامم را.. مرا بشكن... مرا بشكن... تو سر تا پا وفا بودي.. تو با درد آشنا بودي.. ولي اي مهربان من.. بگو آخر كه از اول كجا بودي ؟ زندگی یک بازی درد آورست زندگی یک اول بی آخر است زندگی کردیم اما باختیم کاخ خودرا روی دریا ساختیم لمس باید کرد این اندوه را بر کمر باید کشید این کوه را زندگی راباهمین غم ها خوش است باهمین بیش وهمین کم هاخوش است باختیم اما هیچ شاکی نیستیم بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم اما من تورا یافتم به گونه ای کودکی که آغوش گرم مادر را بیابد من تورا یافتم به گونه ای زلال آبی که اقیانوس عشق را بیابد من تورا یافتم به گونه پرنده ای که حس پرواز را بیابد من تورا یافتم ای مهربان مهربانان ای پاکترین پاکان ای طلوع هر چه غروب ای بهار هر چه خزان یافتمت دراینجا" ولی می یابمت در همه جا در وجودم ،در خاطرم وهمچون دری درخشان در اقیانوس هستی ام . ************ آن کس که اراده واستقامت دارد هرگز روی شکست نمی بیند . سلام بر مهدی ای مظهر تمام زیباییها ای گل نرگس سالهاست که انتظار تو را میکشم. من همراه با آسمانها و زمین دعای فرج تو را میخوانم تا شاید ظهور کنی و مرهمی بر این دل زخم دیده از روزگار بیانصاف باشی . آخه میدونی آقا خیلی از این زمونه پست دلم به درد اومده. از این زمونهای که هر کس برای پیشرفت حاضره عزیزترین کسشو قربانی کنه. زمونهای که شرف و انسانیتو با حساب بانکی اندازهگیری میکنن. آقا جون در تنهایی خودم با تو نجوا میکنم و به نمازت میایستم. در سجده عاشقی با تو نجوا میکنم واشک ریزان فرج تو را از خداوند میخواهم. ای گل زهرا بیا و درد دل مارا دوا کن که ما برای دیدنت بی قراریم. صاحب هذا الامر یتردد بینهم و یمشی فی اسواقهم و یطا فرشهم و لا یعرفونه حتی یاذن الله له ان یعرفهم نفسه… امان زلحظه غفلت که شاهدم هستی یا مهدی چه ظلم ها که به خود نکردم! و چه پلهایی که خراب نکردم.! بله مولای من هر کوتاهی از طرف منه زندگی من دعای شماست که غیر این چه بلاها که اطرافم را پر کرده اند چه تلاشها می کنم که ذکرت همیشه یادم باشد العطش فریادمنتظران بیا مولای من دنياي ما درد است و اين دنياي بي درد ***************************
بلند اندام زيبايم،
كه شمع پر فروغ و زيور ابيات من بود .
چرا اينگونه ساكت شد،
پري قصههاي من،
گل سرخ خيال لحظههاي غربت و محنت.
چرا تسليم محض سرنوشت نابرابر شد،
مگو، بـــــا تــــو !
كه شايد دلبرت،
دلبسته قصر طلايي شد...
نميدانم .....
نميدانم كه بعد زندگي عشق است يا تزوير؟
نميدانم كه عصر ما،
و آن افسانه شيرين و كهنه قصه ليلي،
همه خواب و خيال است يا همه نسيان؟
نميدانــــــــم ....
ولي، آونگ لحظه هاي شب خيزم،
و قطره قطره باران،
به روي شاخه گلها،
و بغض در گلو مانده،
سرود سبز دوستي را،
و آفتاب صداقت را،
بشارت ميدهد روزي.
به امــــــــيد چنان روزي
شب من، روز و، روزم شب شود آخر.
![]()
ادامه مطلب
من و تو رهگذريم،
راه طولاني و پر پيچ و خم است،
تا آنجا كه محبت پيداست
و شايد
اينجا سر آغاز بودن است
و من و تو
و هياهوئي در شهري سبز و آبي و خاكستري
ما مي گريزيم
شايد از بودن
شايد از ماندن
شايد از رفتن
جز هراس ما را چه بايد
من و تو رهگذريم
به فردا بيند يش
به طلوعي ديگر
و به آغازي دوباره
و ما گشايندهء راهيم
لغزش
صبر
مداومت
ولي بدان و باور كن
اينجا بي شك آغاز بودن ماست.
![]()
![]()
![]()
سلام بر بقیة الله
سلام بر حجت خدا روی زمین
صاحب این امر… در میان آنها راه می رود، در بازارهایشان رفت و آمد می کند، روی فرش هایشان گام برمیدارد، ولی او را نمی شناسند، مگر خداوند به او اجازه دهد تا خودش را به آنان معرفی کند.
مهدی جان می گویند در میان ما هستی
در کوچه بازار های ما راه می روی
ولی ما تو را نمی بینیم
وای بر ما چه بی سعادتیم
از دور ی فطرت پاک خود
مهدی جان حتی شنیده ام بر روی فرش هایمان هم گام برمی داری
و من چه گستاخانه بر زمین نشسته ام
کاش می شد حتی جواب سلامت را می شنیدم؛
صدای دلربایی که
جانم را با خود می ربود
آه، که تو ما را می شناسی و ما تو را نمی شناسیم؛
کاش خودت را معرفی می کردی تا حتی برای یک لحظه ….
و تو چه شمعی هستی
ندیدمت ولی …
در دلها جای گرفتی
امان
و جه لحظه ها از تو غفلت کردم
و تو همیشه به یاد من بودی
و مراقب من
چه لحظه ها که فراموش کردمت
و من نان خور تو بودم
و زندگی ام با گره تو بسته شده
اما تو یاد من هستی
تو، مولای من
تو، امیر من
و چه دشمنانی که صف کشیده اند
اما پیروزی از آن توست
وبا دعای تو منم که از آن همه بلا در امانم
و منم که بر دشمنان پیروز هستم
مانند تشنه ای در بیابان فریاد العطش زنم
و تشنگی وجودم را
با فرج خود سیرابم کن.
از لحظههاي تلخ هجرت مينويسد
در خانه اما دست خون آلود جلاد
برچهرهي خورشيد، ظلمت مينويسد
روي دخيل بسته بر بازوي گلها
اوراد جادوي جهالت مينويسد
آن لكه را خوش باورانه، قطره ديديم
گفتيم دريا را به جرأت مينويسد
ناگفته ميماند، ولي معناي انسان
تاريخ را وقتي وقاحت مينويسد
غمهاي كوچك را مصيبت مينويسد
بر شيشههاي شبزده، باران غربت
اندوه ما را بينهايت مينويسد
در فصل زرد عشق، پاييز غزلهاست
دستم فقط از روي عادت مينويسد

